روزها و عکسهای پاییزی
روزهای کوتاه پاییزی میگذره...
روزی ده تا برگ از کوچه و خیابون برام جمع میکنی و با ذوق تموم میگی: مامان برات برگ آوردم... یادگاری نگه دار... میدونم دوست داری...
آره دوست دارم... شک نکن...
روزی ده بار میگم دستت درد نکنه.... واااای جقدر این برگه خوشگله.... و تو روزی ده بار میگی: خواهش میکنم قابل نداره( خایش میکنم... دابل نداره)
و تموم قند های دنیا تو دلم آب میشه پسر
تو شب های بلند پاییزی با هم انار دون میکنیم... میگی من بلدم... یه قاشق میاری و تق تق میکوبی پشت انار... انارها تا شعاع سه متری به اطراف پرت میشه!!! گاهی هم زیر پامون له میشه!!!بعدشم دستای قرمز و اناری رو میشوری و توی مسیر دیوار و پرده و کلید پریز و کلا هیچ چیز بی نصیب نمیذاری... همه چی اناریه...
یه بار انار خوردی هستشو دراوردی بیرون و گفتی:... مامان دلب داره(قلب) دلبش سفیده
بله عزیزم... قلب انار مثل مثل دل خودته... سفیییید سفیییید

قول دادیم یه روز بارونی بریم زیر بارون... با چترت... که حسابی خیس بشیم و بدو ایم...
باز باران...
با بردیا...
با برگها...







الهی که روزهای کودکیت رنگارنگ و پر شور باشه
مثل پاییز


روزها و عکسهای پاییزی 

